روى گونسالس دو كلاويخو ( مترجم : مسعود رجب نيا )

309

سفرنامه كلاويخو ( فارسى )

اوست همانا جهانشاه است . اين نخستين روايتى بود كه بما گفتند . اما روايت دوم آنكه جهانشاه چون خبر قطعى يافت كه تيمور مرده است و ازين امر مطمئن شد ، سلاح پوشيد و با بسيارى از پيروان خود همه مسلح بچادرى كه در آن شورا تشكيل ميشد آمده در اينجا با يكى از ملايان كه مجتهد مذهب آنان است برخورد كرد . اين ملا با عمر ميرزا دوستى نزديك داشت و وى بر امور اردو سرپرستى ميكرد . جهانشاه ازين مرد تنفر داشت ، زيرا كه زمانى زنى را كه جهانشاه دوست داشت عمر ميرزا ازو گرفت و بدستيارى اين ملا به نكاح خويش درآورد و به اين علت و بعلل ديگر ازين ملا متنفر بود و او را چون در آنجا حاضر ديد با شتاب كشت . آنگاه از آنجا بسوى چادرى كه عمر ميرزا در آن بود روان شد و همچنان شمشير برهنهء خونين بدست داشت و همراهان وى نيز شمشير بدست بدنبال او روان بودند . در آستانهء چادر شاهزاده نگهبانان كه او را ديدند سلاح برگرفتند و آماده در برابر در ايستادند ( زيرا كه شاهزاده در چادر بود ) ضمنا چنين شايع شد و سر زبان افراد ايل افتاد كه ايديكو خان تاتار و ژرژ پادشاه گرجستان هر دو آنان را غافلگير كرده و بر سرشان تاخته‌اند . در ميان اين اغتشاش و نابسامانى جهانشاه پاسداران را مغلوب كرد و بجاى آنان مردان خويش را گذاشت . چون به سراپردهء سلطنت در آمد خواست تا عمر ميرزا را بكشد اما گروه كثيرى را در اطاق جلو شاهزاده ديد كه آمادهء دفاع بودند . در آنجا مخصوصا بزرگى از تاتاران بود كه تازه وارد آن اطاق گشته بود و همراهانش هم كاملا مسلح بودند . اين بزرگ راه بر جهانشاه گرفت و پرسيد كه در آنجا چه كار دارد و گفت كه اين مطلب را به شاهزاده خواهد گفت . جهانشاه بسوى او رفت و گفت كه به شاهزاده بگو كه هيچ هراس نداشته باشد ، زيرا كه وى تنها آن ملا را كه دشمن شخص او بوده از ميان بر داشته است .